أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
273
تجارب الأمم ( فارسى )
و ابو هيجاء نشسته بود رسيد ، او به نازوك دستور داد برود و با ايشان گفتگو كند . نازوك كه همهء شب را به ميخوارگى گذرانيده نيمه مست بود ، چون به پنجره رسيد ، پيادگان او را ديده با جنگ افزار برهنه به سوى او يورش آوردند . او كه ترسيده بود دوان دوان بازگشته ، بر جرأت ايشان بيفزود و به دنبالش دويدند ، تا به يك در رسيد كه روز گذشته خود آن را با گچ و آجر بسته بود ، و چون درماند ، به او رسيدند و او را كشتند . ايشان كه « عجيب [ 1 ] » را نيز پيشتر كشته بودند ، فرياد « پيروز باد مقتدر [ 2 ] » را بلند كردند . كسانى كه در « دار السلطان » بودند ، وزير ، پردهداران ، پادوها و ديگر گروهها ، همگى گريختند و « دار السلطان » تهى ماند . پيادگان * ، « نازوك » و « عجيب » را بر چوب پردههائى كه رو به كرانهء دجله بود بياويختند . سپس پيادگان به خانهء مونس رفتند و خواستار مقتدر بالله شدند . خدمتگزاران « دار السلطان » كه همگى نانخور و بر كشيدهء مقتدر بودند درها را بستند . ابو هيجاء خواست از آنجا بيرون رود . قاهر دامان او را گرفته ، گفت : اى ابو هيجاء ! مرا وا مىگذارى ؟ ابو هيجاء كه اين سخن نيشترى بر رگ غيرت او زده بود برگشته گفت : نه به خدا سوگند كه تو را رها نخواهم كرد ، و با هم به راه افتادند . چون درها بسته ديدند به « دار السلام » درآمدند ، پس جنجال تكبير بلند شد و « فائق وجه القصعة [ 3 ] » به يكى از نامهرسانها گفت : ببين چه خبر است ! او رفت و برگشته گفت : ابو هيجاء را كشتند ! گفت : واى بر تو ! ببين چه مىگوئى ! ولى او همان را سه بار تكرار كرد . ابو هيجاء گفت : واى بر تو ! من اينجا هستم ! خادم گفت : نادرست گفتم ، نازوك كشته شده است . قاهر به « وجه القصعه [ 3 ] » گفت : در را باز كن تا به كرانهء دجله روم ! گفت : در پشت آن ، چندين در ديگر هست و راه به دجله ندارد ، ولى به هر حال باز مىكنيم و
--> [ ( 1 - ) ] M : خادم نازوك است كه به دستور وى گردن ابن فرات وزير شيعى و پسرش را زد ( خ 5 : 238 ) . [ ( 2 - ) ] M . متن : و صاحوا : مقتدر يا منصور ! [ ( 3 - ) ] از خواجگان حرمسرا - خ 5 : 386 .